محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3786
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : يزيد بن هزيل كه مردى بخشنده و دلير و شاعر بود و در ايام ابن زياد عامل جزيرهء ابن كاوان شده بود شعرى بدين مضمون گفته بود : « هميشه مخلصانه از خدا مىخواستم « كه مرا به خراج و به مردان تسلط دهد « تا يادگار طلحه را به فراموشى دهم « و كار و عطاى مرا ستايش كنند » گويد : پس از مرگ ثابت ، طرخون به كار عجمان پرداخت و كار ياران ثابت با ظهير شد كه ناتوانى كردند و كارشان پراكنده شد و موسى مصمم شد به آنها شبيخون زند . يكى برفت و به طرخون خبر داد كه بخنديد و گفت : « موسى به آبريزگاه نمىتواند رفت چگونه به ما شبيخون مىزند ؟ به ترس افتاده اى ، امشب كسى در اردوگاه به كار كشيك نباشد . » گويد : وقتى يك سوم شب برفت موسى با هشتصد كس كه در روز آماده شان كرده بود و به چهار گروه كرده بود حركت كرد . گويد : يك چهارم را به رقبة بن حر سپرد . برادر خويش نوح بن عبد الله را به يك چهارم گماشت . يزيد بن هزيل را نيز به يك چهارم گماشت و خود وى با يك چهارم بود . به آنها گفت : « وقتى وارد اردوگاهشان شديد پراكنده شويد و به هر چه رسيديد ضربت بزنيد . » گويد : پس ، از چهار جانب وارد اردوگاه حريف شدند و به هر اسب و مرد و خيمه و جوالى مىگذشتند ضربت مىزدند . نيزك سر و صدا را شنيد و سلاح پوشيد و در شب تاريك به پا خاست و به على بن مهاجر خزاعى گفت : « پيش طرخون برو و بگو كه من به پا خاستهام چه بايدم كرد . » پس ، وى پيش طرخون رفت كه در سايبانى بر كرسىاى نشسته بود و خدمه اش آتشى پيش روى وى افروخته بودند ، پيغام نيزك را با وى بگفت كه گفت : « بنشين »